تبليغاتX
آی مردم من غریـبــستانیم
ای دو سه تا کوچه زما دورتر...
اسلام علیک یا علی بن موسی الرضا
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 20:56  توسط سبکبار | 

کسی بی خبر آمد مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو در اندیشه پرواز

کسی بسته و آزاد اسیر قفسی باز

کسی خنده کسی غم کسی شادی و ماتم

کسی ساده کسی صاف کسی در هم بر هم

کسی مثل ترانه کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده کسی سبز و کسی کال

کسی مثل تو ای دوست مرا یک شبه رویاند

کسی مرصیه آورد برای دل من خواند

من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین مرا زمزمه میکرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 21:9  توسط سبکبار | 
از همه دل بریده ام دلم اسیر یک نگاست  

   

   تموم آرزوی من زیارت امام رضاست

 

امروز همه رفتن مشهد دنیا و  آدماش دست به دست هم دادن که من از اتوبوس جا بمونم ...

زیر چتر آفتاب
در حرم نشسته ام
دل به روی غصه ها
شادمانه بسته ام

ابر تیره دلم
پاره پاره می شود
آسمان قلب من
پر ستاره می شود

یک صدای آشنا
از فضای رو به رو
می رسد به گوش من
بق بقو بقو بقو

بق بقو بقو کنان
دسته کبوتران
آب و دانه می خورند
می پرند در آسمان

می شوم کبوتری
چون کبوتر حرم
دور گنبد طلا
شادمانه می پرم 

یا اما رضا 

یا امام رضا دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگاه کنی 

 من تورونگات کنم، تو هم منو صدا کنی 

 قربون صفات برم، از راه دوری اومدم  

جای دوری نمیره، اگه منو نگاه کنی 

 دل من زندونیه، تویی که تنها میتونی 

 این قفس رو وا کنی، پرنده رو رها کنی 

 میشه کنج حرمت، گوشه قلب من باشه 

 میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی 

 تو غریبی ومنم غریبم 

 اما چی میشه دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی 

 دوست دارم تو ایوون آیینت از صبح تا غروب 

 من باهات صفا کنم، تو هم منو دوا کنی 

 دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم 

 دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو وا کنی 

 دوست دارم از حالا تا صبح محشر 

همه شب من رضا رضا بگم، تو هم منو رضا کنی

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 19:19  توسط سبکبار | 

سروده امام خامنه ای

 

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی

تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان

دار منصور بریدی همه تن دار شدی

عشق معشوق وغم دوست بزد بر تو شر


رای که درقول و عمل شهره بازارشدی


مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی


وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی


خرقه پیر خراباتی ما سیره توست


امت از گفته در بار تو هشیار شدی

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

دم عیسی مسیح از تو دیدار شد

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم


ببریدی ز همه خلق و به خلق یار شدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 10:16  توسط سبکبار | 

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 10:10  توسط سبکبار | 
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نباشد نمیگوییم

و حرفهایی هست برای نگفتن حرفهایی که هرگز سر به ابتزال گفتن فرو نمی آورند

و سرمایه های ماورایی هرکس حرفهایست که برای نگفتن دارد

حرفهایی که پاره های بودن آدمی اند و بیان نمیشوند مگر اینکه مخاطب خویش را بیابند...

(شاندل شاعر بزرگ فرا انسه در مقدمه کتاب آفرینش)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 12:57  توسط سبکبار | 

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست 


حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست


شعر زلال جوشش احساس های من


از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست


یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است


این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست


خم شد ، شکست پشت دل ِ نازکم ولی


بار غمت ،عزیز تر از جان ، کشیدنی ست


من در فضای خلوت تو خیمه می زنم


طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست


 تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا


با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 20:30  توسط سبکبار | 

حس گنگ من و دریا !

کلبه ام پنجره ای باز به دریا دارد
خوب من , منظره خوب تماشا دارد
ساختم آینه ای را به بلندای خیال
تا خودت را به تماشای خودت وادارد
راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است
که به اندازه صد فلسفه معنا دارد
گوش کن , خواسته ام خواهش بی جایی نیست
اگر آیینه دستت بشوم جا دارد
چشم یک دهکده افتاده به زیبایی تو
یعنی این دهکده , یک دهکده رسوا دارد
کوزه بر دوش , سر چشمه بیا تا گویند
عجب این دهکده سرچشمه زیبا دارد
در تو یک وسوسه مبهم و سرگردان است
از همان وسوسه هایی که یهودا دارد
عشق را با همه شیرینی و شورانگیزی
لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد
بی قرار آمدن , آشفتن و آرام شدن
حس گنگی است که من دارم و دریا دارد
یخ نزن , رود معمایی من , جاری باش
دل دریاییم آغوش پذیرا دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 20:25  توسط سبکبار | 

  منو ببخش :

  منو ببخش عزیز دل اگه میگم با من نمون

  دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

  ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

  با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو دوختمش

  همسفر شعرو جنون عاشق ترین عالمم

  تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

  بین منو تو فاصلس یک در سرد و اهنی

  من که کلیدی ندارم تو واسه چی در میزنی

  این در سرد لعنتی شاید نخواد که وا بشه

  قلبتو بردارو برو قطار داره سوت میگشه

  همسفر شعر و حنون عاشق ترین عالمم

 تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 20:20  توسط سبکبار | 

گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم


 

گاهی از دوریِ تو كینه به دل می گیرم


 

گاهی از حوصله ی خسته به خودم می پیچم


 

گاهی از كثرت بیهودگی حتی هیچم


 

لحظه هایی است كه من از تو و خود بیزارم


 

لحظه هایی كه به حال دل خود می بارم


 

با خودم از عطش دلزده ای می گویم


 

راه تركِ دلِ نفرین شده را می جویم


 

 گاهی از ساده ترین حادثه هم دلگیرم


 

از تماشای دل خستۀ خود می میرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:16  توسط سبکبار | 


کاشکی تا بـا دلت امشب کمی خلوت کنی


در سکوت پنجـره ، از خــاطره صحبت کنی


با سرِشک دیدگـانت ، قطره قطـره ، بی صدا


برکه ی خشکیــده را ، دریـا ی بـی وسعت کنی


کاشکـی تا در هجوم لحظـه های زندگی


لحظـه ای را هم برای عـاشقی فرصت کنی


کاشکـی در پشت یک تنهـایی و آشفتگی


زندگی را در فـراغ دوست ، بی طـاقت کنی


با مناجــات و دعــا ، در خلوتِ تاریک شب


بالهـای بسته را ، آزاد از حسرت کنی


ساده مثل ِ روزهـای بی ریـای کودکی


با نگـاه سادگی هـا ، ساده تر عادت کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:15  توسط سبکبار | 
تماشایی ترین تصویر دنیا

می شوی گاهی

دلم می پاشد از هم

که زیبا می شوی گاهی

حضور گاه گاهت بازی

خورشید است با ابر

که پنهان می شوی گاهی

و پیدا می شوی گاهی

به ما تا میرسی کج می کنی

یکباره راهت را

دلت پاک است اما

با تمام سادگی هایت

به قصد عاشق آزاری

معما می شوی گاهی

تو را از سرخی سیب غزل هایم

گریزی نیست

تو هم مانند حوا
زود اغوا می شوی گاهیسلا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:6  توسط سبکبار | 


دوستت دارم  پریشان‌،  شانه  می‌خواهی چه کار؟ 


      دام   بگذاری  اسیرم‌،  دانه  می‌خواهی  چه کار؟


تا  ابد  دور  تو    می‌گردم‌،   بسوزان  عشق  کن

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟


مثل  من    آواره    شو   از   چاردیواری   درآ

!

در دل من  قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟


خُرد   کن   آیینه را   در شعر   من خود را ببین


شرح   این  زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟


شرم  را  بگذار  و  یک  آغوش  در من گریه کن‌



گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 10:5  توسط سبکبار | 
روحم به گل نشسته برایم دعا کنید


آیینه ای برای دلم دست و پا کنید


احساس می کنم که به دریا نمی رسم


ای رودهای تشنه مرا هم صدا کنید!


ای زخمهای کهنه که سرباز کرده اید


با شانه های خسته ی من ، خوب تا کنید


دارم به ابتدای خودم می رسم ، به عشق


راه مرا از این همه آتش جدا کنید


حالا که خویش را به تماشا نشسته ام


باآخرین "غریبه" مرا "آشنا" کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:46  توسط سبکبار | 
من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:45  توسط سبکبار | 

با همه ی بی سر و سامانی ام


باز به دنبال پریشانی ام


طاقت فرسودگی ام هیچ نیست


در پی ویران شدنی آنی ام...


آمده ام بلکه نگاهم کنی


عاشق آن لحظه ی طوفانی ام


دلخوش گرمای كسی نیستم!


 آمده ام تا تو بسوزانی ام


آمده ام با عطش سالها


تا تو كمی عشق بنوشانی ام


خوب ترین حادثه می دانمت


خوب ترین حادثه می دانی ام


 حرف بزن ابر مرا باز كن!


 دیرزمانی است كه بارانی ام...


  حرف بزن حرف بزن سالهاست


 تشنه ی یك صحبت طولانی ام...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:44  توسط سبکبار | 
حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است.
باز هم همان حکایت همیشگی,
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عظیمت تو ناگزیر میشود
آه
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:42  توسط سبکبار | 
عشق گذشتن از مرز وجوده.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:39  توسط سبکبار | 
به همین آسونی:

مثل افتادن برگ ...مثل خوابیدنو مرگ...منو از یاد ببر...

مریم طهماسبی (آبادان)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 15:57  توسط سبکبار | 
http://www.tooptarinha.com/index.php?newsid=1304

دانلود آهنگ رضا صادقی (عادت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 13:10  توسط سبکبار | 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم   

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت  

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ  

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم  

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

منبع:http://mohresokoot.blogfa.com/cat-5.aspx

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 21:22  توسط سبکبار | 

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

 

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

 

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که چشمهاي قشنگش را

 

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

 

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که همچو کودک معصومي

 

دلش براي دلم مي سوخت

 

و مهرباني را نثار من مي کرد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که تا شمال ترين شمال با من رفت

 

و در جنوب ترين جنوب با من بود

 

کسي که بي من ماند

 

کسي که با من نيست

 

کسي که . . .

 

- دگر کافي ست.

  

 

                      حميد مصدق 

سایت منبع

http://mohresokoot.blogfa.com/cat-5.aspx

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 21:19  توسط سبکبار | 
کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند


بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند



قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها



رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند



بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را



شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند



مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
 

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند



چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها



شاید این باران که می بارد شما را تر کند
 
منبع:داش مصطفی
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 10:37  توسط سبکبار | 
سرم بر سینه ی یار است ، از عالم چه می‌خواهم ؟

به چنگم زلف دلدار است ، از عالم چه می‌خواهم ؟

تو را می‌خواستم ، افتاده ای چون گل به بالینم

فراغم از گل و خار است ، از عالم چه می‌خواهم ؟

بیا بر چشم بی‌خوابم نشین ، گل گوی و گل بشنو

تو یارم شو، خدا یار است ، از عالم چه می‌خواهم ؟

رودکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 22:51  توسط سبکبار | 
"و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و گنچشكي كه هر روز از كنار پنجره

با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق در انبوه قربت شد

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد

تمام هستيش از دست خواهد رفت."

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 22:9  توسط سبکبار | 
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند
بلبل شوقم هوای نغمه‎خوانی می‎کند

همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند

بلبلی در سینه می‎نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‎فشانی می‎کند

ما به داغ عشقبازی‎ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‎پرانی می‎کند

نای ما خاموش ولی این زهره‎ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‎کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می‎کند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‎کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‎کند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‎رسد با من خزانی می‎کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‎کند با ما نهانی می‎کند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‎کند

شهریار


+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 14:22  توسط سبکبار | 
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

مولوی


+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 14:15  توسط سبکبار | 
ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران بیداری ستاره در چشم جویباران آیینه‌ی نگاهت پیوند صبح و ساحل لبخند گاهگاهت صبح ستاره‌باران باز آ که در هوایت خاموشی جنونم فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز کاین‌گونه فرصت از کف دادند بیشماران گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران * بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند دیوار زندگی را زینگونه یادگاران این نغمه‌ی محبت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقی است آواز باد و باران محمد رضا شفیعی کدکنی --------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 14:11  توسط سبکبار | 
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار، به عزتت خمارم
حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمی‌گم، سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام
می‌چرخم و می‌چرخونم ٬ سیاره‌ام
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم، بستمش
راه دیدم نرفته بود، رفتمش
جوونه‌ی نشکفته رو٬ رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش

جواب زنده بودنم مرگ نبود؛ جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود؛ تو رو به خدا بود؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟
این دل پر خون ولش؟
دلهره‌ی گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرنده‌ها بالای کارون ولش؟
خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛ دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم؛ که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب روون معناش چیه؟
این همه راز، این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله!
پریشونت نبودم؟
من،
حیرونت نبودم؟

تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می‌خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه

***

چشمای من آهن انجیر شدن
حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟

حسین پناهی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 13:57  توسط سبکبار | 
زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

در كار عشق او كه جهانیش مدعی است
اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت
و این بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام
كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 13:14  توسط سبکبار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست...

--------------------------------------------------------------------------------

نامه بي جواب

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره
روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم
وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير
حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه
تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن
يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
مريم همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره

نوشته های پیشین
بهمن 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
پیوندها
داش مصطفی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM